گفتگوی متفاوت روزنامه هفت صبح با دکتر صادق زیباکلام
| |||||
| |||||
با دست چپ داشت مينوشت انگار طبق معمول! ... نور اتاقمان به شدت هولناك و بيمايه (به قول خودش) بود. تشبيهاش كرد به سلول انفرادي بازداشتگاه سال 55 و از مبارزات سياسياش گفت. اين بهترين فرصت براي يك دلقك بود كه در اوج جديت او بپرد وسط و از آقاي زيباكلام بپرسد كه آيا بعدها به اين نتيجه نرسيديد كه بهترين رژيم، يك «رژيم غذايي» به ويژه سبزيجات است؟! گفت نه، هنوز به اين نتيجه نرسيدهام. اما به نتايج ديگري رسيدهام. من زماني به دنبال عدالت اجتماعي و جامعه بيطبقه توحيدي و مساوات و آزادي و اصلاحات و اقتصاد توحيدي و حقوق بشر و جامعه مدني و حقوق شهروندي و اين جور چيزها بودم اما حالا هيچكدوم از آنها را نميخواهم. حد توقعاتم حالا ديگر خيلي پايين آمده است. الان غايت انتظارم اين است كه گوشتي كه ميخورم مرا به بيمارستان نفرستد. دلم الان فقط ميخواهد هوايي استنشاق كنم كه پر از دود گازوئيل و سرب نباشد. دلم ميخواهد خيابانهاي محل زندگيام تبديل به جنگلي از آهنپارهاي به نام ماشين نشود. هيچ چيز ديگري نميخواهم. فقط ميخواهم هواي زندگيام كمي تميز باشد و فقط ميخواهم زندگيام در ترافيك حرام نشود. همين و بس. از «اتوپياگريزي»ش كف كرده بودم. به كنايه گفتم كه آقا، گوشت و شير چيه. ما آزادي ميخواهيم. اين ميدان آزادي براي كلانشهري مثل تهران، خيلي كوچك است! سريع جواب داد كه نه: شرمندهات هستم. ولي من بيشتر از آزادي، دلم ميخواهد در مملكت، جادههايي داشته باشيم كه به هنگام رانندگي، مرا به اعماق دره نفرستد و يا به زير تريلي نكشاند. من به جاي جامعه مدني، اتوبوس گازسوز ميخواهم. من به جاي لغو نظارت استصوابي، جادههاي سالم ميخواهم. وقتي تعجب مرا ديد گفت: روشنفكران ما به دنبال خواستههاي اين جوري نبودند. فكر ميكرديم خواستههاي ما بايد خيلي عميق و فلسفي و اجتماعي و سطح بالا باشد. حالا هم شما ميتوانيد دو جور به اين پديده دگرگوني كه در من روشنفكر ايجاد شده نگاه كنيد. يكي اينكه بگويي من بريدهام و به دنبال گوشت و شير و نان افتادهام. يك نگاه ديگر هم اين است كه آنقدر از عملكرد مسئولان سرم به سنگ خورده و نااميد شدهام كه از ايشان جامعه مدني و عدالت اجتماعي، ديگر نميخواهم. فقط ميگويم شما را به خدا به من گوشت سالم و اتوبوس گازسوز بدهيد. همه آن چيزهاي ديگر پيشكشتان! به نظريهپرداز آتشين گفتم كاش ميشد الان بخوابي و هزار سال ديگر بيدار شوي و ببيني كه مردم دنيا در يك جهان بيسلطه و بيسلطنت زندگي ميكنند. آنگاه بنگري و ببيني كه انسان بيآنكه زير سلطه حكومتي زندگي ميكند خود بر خود حكومت ميكند. دكتر آرزو كرد كه اي كاش چنين بود سپس به فلاسفه عصر روشنگري گريز زد كه حكومت «يك شر واجب و لازم» است و از آن، گريزي نيست. گفت يكي از علاقه من به بهشت آن است كه در بهشت، الحمدلله، ديگر از حكومت خبري نيست خيلي سعي كردم كه حداقل به خاطر فرار از «شر حكومت» هم كه شده به بهشت بروم اما من بخت و اقبال خود را ميشناسم و ميدانم كه آخرش به جهنم ميروم. در آنجا، حكومت مقتدر و متمركزي هست كه نه تنها مجازات اهل جهنم را تعيين و اجرا و رسيدگي ميكند بلكه نفس كشيدن اهل جهنم هم براساس تعرفههاي حكومت است. هميشه يكي از سوالاتم از او اين بود كه ازش بپرسم آيا در قبال اين همه تعريفهاي غيرمنتظره و پردامنهاي كه از هاشمي داشته و اتفاقا همين امروز (1392) هم در دفاع از آن سينه چاك ميكند آيا يك دمت گرمي، ايولي، چيزي از آيتالله شنيده است؟! او گفت: بدم نميآمد كه ميگفت. اما هيچ وقت نگفت. ميدانستم كه هرگز نخواهد گفت. شأن ايشان، اجل از اين حرفهاست. هيچوقت نه خود ايشان، نه از دفترشان و نه يكي از وابستگانشان نگفتند كه فلاني، دستت درد نكند. در حالي كه فاطمه خانم، دختر بزرگ ايشان، دانشجوي من بودند. دليل آن موضعگيريها اين بود كه اولا من از چپ روي و افراطيگري متنفرم، ثانيا آقاي هاشمي رفسنجاني شخصيتيست كه ذاتا اصلاحطلب و مترقي و خوشفكر است. اين به معناي آن نيست كه تصور كنم او ژان ژاك روسو، ولتر و يا ژان پل سارتر است. نه، اصلا. او را به نسبت روحانيون ديگر، در نظر ميگيريم و آنگاه ميگوييم كه او مترقيست. ثالثا او از معدود روحانيونيست كه زمانه خودش را حس كرده ببينيد اين آدم، 30 سال پيش نخستين كتابي كه نوشته در مورد اميركبير بوده. اميركبير نه مذهبي بوده نه تعلقات مذهبي داشته بلكه برعكس، جلوي دخالت علما را در امور مملكت گرفته بود و ميخواست چهره ايران را مدرن كند. اتفاقا اين بعد از شخصيت امير است كه براي هاشمي جالب ميشود. به دكتر گفتم ديروز كه خبر مرگ «صفر قهرماني» را شنيدم يكي ،دو تا از روزنامهنگاران جوان را ديدم كه وقتي خبر را خواندند گفتند آخيش! آن فوتباليست قديمي هم مرد؟! شما كه در دوره زنداني بودن صفرخان در زندان بوديد با شنيدن خبر مرگش، چه حسي بهتان دست داد؟ گفت: وقتي خبرش را خواندم بياختيار گريستم. اينكه گريستم براي آن بود كه ديدم اين آدم، چطور گمنام زيست و چقدر گمنامتر مرد. براي محمدعلي فردين و يا فلان مطرب و خواننده، چهها كه نميشود اما براي صفرخان آب از آب تكان نخورد. دردم آمد از اين همه نامردمي و جفاي روزگار. دردم آمد كه كسي نفهميد صفرخان ركورددار زنداني سياسي در ايران و يكي از ركوردداران در سطح جهان بود. دردم آمد كه او 33 سال در زندان ماند و كسي نفهميد كه او مرده. دلم ميخواهد بر مزارش بروم و بر تربت پرعظمت مزارش بوسه بزنم و پيشاني بر خاك قبرش بسايم و بگويم اي خاك! تو قهرماني را در خود گرفتهاي كه 33 سال مردانه لبخند زد و اما حاضر نشد يك بله بگويد... حالا يك دهه از آن مصاحبه گذشته است و دكتر صادق زيباكلام همچنان در انديشه همان افكاريست كه 10 سال پيش، با تب و تاب بسيار، صدايش را ميبرد بالا و ازش حرف ميزد. نميدانم او پوست انداخته است يا پوستش افتاده است! اين هفته داشتم مصاحبه را جمع ميكردم براي ناشر؛ بازجوييهاي فانتزي كه نوعي دل به ديوانگي و دلقكي زدن بود. آخر مصاحبهها از دکتر زیباکلام خواستهام جيبهايشان را روي ميز خالي كنند. گاهي چيزهايي از جيبهاي شخصيتها در ميآمد كه تا مدتها سوژه ميشد. آن روز از جيب زيباكلام هم يك دستمال سفيد نخي، يادداشتها و شماره تلفنها، يك آبنبات، 45 تومان پول خرد، چهار تا كليد، يك خودكار بيك، يك قلم ماركر، يك بسته آسپرين، يك ساعت زنانه (كه گفت دستم نميكنم ولي توي جيبم هست) كيف جيبي با محتويات 5650 تومان اسكناس، يك چك سفيد، يك عكس كوچك و سياه و سفيد از مادرش، كارت شناسايي دانشگاه و بليت اتوبوس شركت واحد درآمد. صادق زيباكلام در قبال واژه روشنفكر كه مقابل اسمش چسباندم موضع گرفت: من كجايم روشنفكر است؟ من با اتوبوس شركت واحد رفت و آمد ميكنم. در خيابان ميدوم. روي زمين خاكي كلاسم مينشينم. به ديوار ميگويم ديفال. به ميليون ميگويم ميلون. به اركستر ميگويم اورگز، توي صف نانوايي ميايستم و نان سنگك ميخرم. عليالدوام هنگام خريد ميوه و ساير مايحتاج چانه ميزنم، از هاشمي رفسنجاني دفاع ميكنم. بالاترين افتخار زندگيام اين بودكه پدرم مال خانيآباد بوده كه محله تختي هم بوده. كجاي من روشنفكر است؟ من خيلي وقتها كه دارم از دانشگاه ميروم خانه، توي راه گم ميشوم. سایت شخصی دکتز زیبا کلام | |||||
