داستان کوتاه : راز بندگی!

در افسانه ها آمده روزی که خداوندجهان را آفرید فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فرا خواند واز آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند.یکی از فرشتگان به پروردگار گفت:خداوندا آن را در زیر زمین مدفون کن.فرشته ی دیگری گفت: آن را در زیر دریاها قرار بده. ولی خداوند فرمود:اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آنرا بیابند در حالی که من می خواهم راز زندگی در دسترس همه ی بندگانم باشد.در این هنگام یکی از فرشتگان گفت: فهمیدم کجا ای خدای مهربان! راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند. و  خداوند این فکر را پسندید.

منبع: نیاز روز

داستانی کوتاه ازبزرگی کوروش بزرگ

 داستانی کوتاه ازبزرگی کوروش بزرگ

زمانی کزروس به کوروش بزرگ گفت: چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود برنمی داری و همه را به سربازانت می بخشی؟کوروش گفت: اگر غنیمت های جنگی رانمی بخشیدیم آلان دارایی من چقدر بود؟ کزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کوروش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کوروش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کوروش را به گوششان رسانید.مردم هرچه در توان داشتند برای کوروش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.کوروش رو به کزروس کرد و گفت: ثروت من اینجاست. اگر آنهارا پیش خود نگه داشته بودم، همیشه باید نگران آنها بودم. زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد!

منبع داستان: فرهنگ ایرانی