رئیس جمهور شدن واقعاً چقدر می ارزد؟!
در حاشیه سوء استفاده تاریخی از پیرمرد هنرمند 89 ساله
بدتر از اصل ماجرا این که رسانه های دولتی ، ابتدا اصل نامه انتظامی را جعلی می خوانند و یادشان می رود که نویسنده نامه حی و حاضر است و سپس دولتی ها در اطلاعیه ای راجع به نامه ،به جای عرض شرمساری و عذرخواهی، به عزت الله انتظامی نیش و کنایه می زنند که "شرایط کنونی ایشان برای ما قابل درک است" و لذا احترامشان را نگه می داریم.
عصرایران - "خدایا مرا با آبرو بمیران" ، این جمله سوزناکی است که عزت الله انتظامی در پایان نامه اش که روز جمعه 27 اردیبهشت 92 خطاب به مردم ایران نوشته ، آورده است ؛ او در 89 سالگی ، تنها دو آرزو دارد: راه اندازی بنیاد فرهنگی-هنری انتظامی و مرگ با آبرو.
انتظامی از مدت ها پیش در صدد راه اندازی بنیاد فرهنگی و هنری است تا یادگاری از او در سال های پس از درگذشتش باشد. هم از این روست که در این سنین کهنسالی ، تمام همّ و غمّ خود را مصروف راه اندازی بنیادش کرده است و برای نیل به مقصود ، علاوه بر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ، حتی از ریاست جمهوری نیز مدد جسته است. اما گویا برای مقامات ارشد ریاست جمهوری ، نه عزت الله انتظامی مهم است و نه بنیادی که می خواهد بنا کند. ماجرای شنبه هفته گذشته نشان داد که برای آنها ، سوء استفاده از یک "برند هنری" ، مهم تر از همه چیز است.
خلاصه ماجرا از این قرار است که روز شنبه از ریاست جمهوری به عزت الله انتظامی زنگ می زنند که برای پیگری کارهای بنیادت آماده شو ، ماشین می آید دنبالت.
اما به جای امور بنیاد ، او را به ستاد انتخابات می برند و انتظامی که در آنجا متوجه می شود ، وارد سالن اصلی نمی شود و در سالنی بیرون از سالن ثبت نام ، بر روی صندلی می نشیند که ناگهان می بیند احمدی نژاد و مشایی به سمتش می آیند و در سمت راست و چپش می نشینند و بعد از گرفتن چند عکس ، او را تنها می گذارند و سپس جوانی به سمتش می آید و می گوید: کارهای بنیاد بماند برای بعد.
انتظامی از مدت ها پیش در صدد راه اندازی بنیاد فرهنگی و هنری است تا یادگاری از او در سال های پس از درگذشتش باشد. هم از این روست که در این سنین کهنسالی ، تمام همّ و غمّ خود را مصروف راه اندازی بنیادش کرده است و برای نیل به مقصود ، علاوه بر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ، حتی از ریاست جمهوری نیز مدد جسته است. اما گویا برای مقامات ارشد ریاست جمهوری ، نه عزت الله انتظامی مهم است و نه بنیادی که می خواهد بنا کند. ماجرای شنبه هفته گذشته نشان داد که برای آنها ، سوء استفاده از یک "برند هنری" ، مهم تر از همه چیز است.
خلاصه ماجرا از این قرار است که روز شنبه از ریاست جمهوری به عزت الله انتظامی زنگ می زنند که برای پیگری کارهای بنیادت آماده شو ، ماشین می آید دنبالت.
اما به جای امور بنیاد ، او را به ستاد انتخابات می برند و انتظامی که در آنجا متوجه می شود ، وارد سالن اصلی نمی شود و در سالنی بیرون از سالن ثبت نام ، بر روی صندلی می نشیند که ناگهان می بیند احمدی نژاد و مشایی به سمتش می آیند و در سمت راست و چپش می نشینند و بعد از گرفتن چند عکس ، او را تنها می گذارند و سپس جوانی به سمتش می آید و می گوید: کارهای بنیاد بماند برای بعد.

نگاهی به تصاویر روز ثبت نام نیز بر روایت انتظامی صحه می گذارند: او در هیچ کدام از صحنه های مربوط به ثبت نام حضور ندارد و در عکس هایی هم که از او و مشایی و احمدی نژاد مشترکاً گرفته شده است ، بسیار غمگین و سرخورده به نظر می رسد.
این در حالی است که اگر انتظامی برای حمایت از مشایی به ستاد انتخابات رفته بود ، قاعدتاً باید در سالن ثبت نام و هنگام گرفتن عکس های تبلیغاتی از صحنه های ثبت نام و سخنرانی احمدی نژاد برای مشایی حاضر می شد نه این که در بیرون از آنجا و با چهره ای افسرده و سری پایین بر روی صندلی خارج از سالن. همچنین باید کلامی درباره کاندیدای مورد علاقه اش مطرح می کرد تا تیتر روزنامه های حامیان دولت باشد ولی چنین هم نشد.
روزی که احمدی نژاد ، مشایی را برای ثبت نام به وزارت کشور برد و سپس عکس های عزت الله انتظامی در همراهی آنان منتشر شد ، خیلی ها متعجب شدند که چرا شخصی به وزانت و اعتبار انتظامی خود را خرج سیاسی بازی احمدی نژاد و مشایی کرده است و ای بسا بسیاری از نگاه ها نیز درباره وی دگرگون شد ولی دردنامه انتظامی نشان داد که ماجرا چه بوده است.
این سوء استفاده تاریخی و شرم آور ، نشانه ای از برخی واقعیت هاست:
1 - رئیس جمهوری که باید حافظ حیثیت مردم باشد ، کاری می کند که فغان یک هنرمند 89 ساله به آسمان می رود که خدایا مرا با آبرو بمیران.
وقتی با یک هنرمند نامدار چنین می کنند ، خداوند به داد مردم عادی برسد.
2 - برای برخی ، رسیدن به هدف های مادی ، آنقدر مهم است که حاضرند برایش هر کاری ، حتی زشت و غیراخلاقی هم که باشد انجام دهند. این کار می تواند حتی سوء استفاده از یک پیرمرد 89 ساله هم باشد.
3 - برغم بزرگنمایی هایی که می کنند ، خودشان هم می دانند که مشایی رأی ندارد و به همین دلیل از هر امکانی برای نجات کاندیدای دولت استفاده می کنند: از حضور تبلیغی احمدی نژاد در ستاد انتخابات تا فریب عزت الله انتظامی با عنوان ثبت بنیاد فرهنگی اش.
خارج از مسائل سیاسی ، واقعاً چقدر زشت است که یک پیرمرد 89 ساله را با وعده پیگیری طرح فرهنگی اش ، از خانه بیرون بکشند و او هم کلی مدارک مربوط به بنیادش را با خود بیاورد و بعد با او چند عکس تبلیغی بگیرند و بروند.
4 - برخی آنقدر کوته اندیش هستند که فکر نمی کنند با روشن شدن واقعیت ، کار به اصطلاح تبلیغی شان به ضد تبلیغ برای خودشان تبدیل می شود.
آنها در مملکت داری هم اینگونه دوراندیش هستند! و اوضاع کنونی کشور، محصول این افراد با تدبیر(!) است.
5 - و بدتر از اصل ماجرا این که رسانه های دولتی ، ابتدا اصل نامه انتظامی را جعلی می خوانند و یادشان می رود که نویسنده نامه حی و حاضر است و سپس دولتی ها در اطلاعیه ای راجع به نامه ،به جای عرض شرمساری و عذرخواهی به عزت الله انتظامی نیش و کنایه می زنند که "شرایط کنونی ایشان برای ما قابل درک است" و لذا احترامشان را نگه می داریم.
به راستی رئیس جمهور شدن واقعاً چقدر می ارزد؟!
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
توضیحات آقای بازیگر در خصوص همراهی با کاندیدای دولت در روز ثبت نام:
عزتالله انتظامی: مشایی گفت، با ما بیایید، همین امروز کارتان را انجام می دهم/ با چراغ گردان مرا از منزل به ستاد انتخابات بردند/ مردم سرزمینم! من برای شما همیشه همان عزتم، بچه ای از سنگلج...

پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) :
عزتالله انتظامی با انتشار نامهای خطاب به مردم در خصوص همراهی مشایی در هنگام ثبت نام در انتخابات توضیحاتی ارائه داد.
عزتالله انتظامی با انتشار نامهای خطاب به مردم در خصوص همراهی مشایی در هنگام ثبت نام در انتخابات توضیحاتی ارائه داد.به گزارش انتخاب، متن کامل این نامه بدین شرح است:
«پروردگارا کمک کن بتوانم حرف دلم را بزنم...
برای مردم سرزمینم...
شنبه 21 ادریبهشت ماه 1392 ساعت 3 بعدازظهر بود که از دفتر ریاست جمهوری به من اطلاع دادند " آماده باشید ماشین می آید دنبالتان". خوشحال شدم. ماه ها برای ثبت بنیاد دویده بودم.
چند روز قبل از مراسمِ اعطا نشانِ درجه یک هنری در بهمن ماه 1391 (که به علت بیماری نتوانستم در مراسم شرکت کنم) ما چند هنرمند منتخب را به دفتر ریاست جمهوری دعوت کردند تا از مزایای مادی و معنوی این نشان با خبرمان کنند. آنجا درخواست بنیاد فرهنگی و هنری را مطرح کردم. چند روز بعد آقای رییس جمهور نامه فوری زدند به وزرا مربوطه فرهنگ و ارشاد و کار... مدتی گذشت... نتیجه ای حاصل نشد.
ناچار فکر کردم دست به دامن آقای مهندس مشایی شوم. هفته ی قبل به ایشان پیغام داده بودم که واجب العرضم و برای مذاکرات باید خدمت برسم. فورا لباس پوشیدم. چیزی نگذشته بود که خبر دادند ماشین آمده. با سرعت رفتم پایین. شخصی که در مسیر مرتب با بی سیم صحبت می کرد به کسی که آن طرف خط بود گفت "بله ایشان آمدند." حرکت کردیم. راننده چراغِ گردانِ قرمز رنگ را بالای ماشین قرار داد، با سرعت خیابان ها را طی می کرد و شخص بی سیم به دست هم مرتب خبر می داد که ما کجا هستیم و کی میرسیم. من جلوی ماشین پهلوی راننده نشسته بودم. مردم با حیرت نگاهم می کردند که مرا با این ماشین و با این سرعت کجا می برند!

نزدیک کاخ ریاست جمهوری با بی سیم شماره، رنگِ ماشین و اسم سرنشینان را گفتند تا برای ورود هماهنگ شود. دستور دادند از درب خیابان ولی عصر داخل شویم. به جلوی ساختمان رسیدیم. محوطه پر از مردهای پیر و جوان و پلیس بود. مرا پیاده و بلافاصله سوار ماشین دیگری کردند. مدارک و اسناد موزه قیطریه و بنیاد را با خودم برده بودم، حتی برای آقای بی سیم به دست هم مطالب خودم را تعریف کردم. خیلی با محبت گفت "چیزی نیست. انشاالله همین امروز تمام میشود."
ناگهان آقای مشایی سمت ماشین ما آمد شیشه ماشین را پایین کشیدم و گفتم مختصر عرضی دارم که به کمک شما احتیاج است. گفت با ما بیایید همین امروز انجام می دهم. آقای مشایی سوار ماشینِ بزرگِ سفید رنگی شد و ما بلافاصله پشت سر او حرکت کردیم. بالاخره بنیاد داشت ثبت می شد... دوندگی هایم به نتیجه میرسید و نگرانی هایم رفع میشد... "بنیاد فرهنگی و هنری عزت الله انتظامی"... ناگهان دیدم میدان فاطمی هستم... گلدسته های مسجد نور... ماشین با سرعت جلوی یک درب آهنین ایستاد. تازه فهمیدم اینجا وزارت کشور است! همه جا پراز پلیس بود. ماشین آقای مشایی جلوتر رفت. به محوطه که رسیدیم من را از راهروهای طولانی بردند... به جایی رسیدیم که مملو از جمعیت بود. آقای رییس جمهور و مشایی و عده ای دیگر، همه آنجا بودند. مرد جوانی آمد و مرا همراه خودش باز به راهروهای تودرتو دیگری برد. واقعا خسته شده بودم... مجبور بودم با عصا پا به پای او راه بروم. به سالن بزرگی رسیدیم. آنجا یک صندلی سه نفره فلزی آبی رنگ دیدم خودم را به آن رساندم و روی صندلیِ وسط نشستم. مردِ جوانِ همراهم گفت باید برویم جلوتر. گفتم نمی توانم از اینجا تکان بخورم.
بههرحال او رفت و مرا تنها گذاشت. نمی دانستم آنجا چه خبر است فقط پر ازسروصدا و آدم های جورواجور بود... کمی گذشت... درب سالن ناگهان باز شد و جمعیت حمله کرد داخل. صندلی ای که من روی آن نشسته بودم یک وری شد و به زمین افتادم. فقط سعی می کردم به زحمت پاهای جراحی شده ام را حفظ کنم که لگد نخورند و زیر دست و پا له نشوم. با داد و فریاد من بالاخره دو سه نفر به دادم رسیدند. صندلی را درست کردند و من را روی آن نشاندند. جمعیت به داخل سالن هجوم برد. حیران مانده بودم چه کار کنم؟ ناگهان دیدم آقای مشایی و آقای رییس جمهور و چند نفر دیگر که همراه آنها بودند از روبرو به طرف من می آیند. آقای مشایی طرف چپ من و آقای رییس جمهور طرف راست من نشستند.

چهره مغموم و خسته استاد انتظامی در این تصویر مشخص است
ناگهان اطرافمان پر شد از دوربین های عکاسی. آقای مشایی گفت "چی شده؟ یه خرده شاد باشین! " من حرفی نداشتم که بزنم. عکاس ها تند و تند عکس می گرفتند. عکسشان را که گرفتند محل را ترک کردند و من باز همان جا بهت زده وسط آن صندلی سه نفره تنها ماندم. مرد جوان که آمد مرا ببرد خانه گفتم چه شد؟ گفت "امروز که دیگه نمیشه بعدا انشاالله اوراق و براتون میاریم"...
مردم سرزمینم!
من برای شما همیشه همان عزتم، همانی که از سیزده سالگی در تماشاخانه های لاله زار با تشویق های شما بزرگ شده ام... همانی که همراه شما با درد های ایران بسیار گریسته ام و با شادی هایش لبخند ها زده ام... برای شما من همیشه همان عزتم... بچه ای از سنگلج...
بنیاد فرهنگی و هنری یادگاری است از من برای جوانان و مردم سرزمینم... آرزومندم این میراث ماندگار را همراه شما بنا کنم...
عزتالله انتظامی / جمعه، 27 اردی بهشت ماه 1392 / تهران »
«پروردگارا کمک کن بتوانم حرف دلم را بزنم...
برای مردم سرزمینم...
شنبه 21 ادریبهشت ماه 1392 ساعت 3 بعدازظهر بود که از دفتر ریاست جمهوری به من اطلاع دادند " آماده باشید ماشین می آید دنبالتان". خوشحال شدم. ماه ها برای ثبت بنیاد دویده بودم.
چند روز قبل از مراسمِ اعطا نشانِ درجه یک هنری در بهمن ماه 1391 (که به علت بیماری نتوانستم در مراسم شرکت کنم) ما چند هنرمند منتخب را به دفتر ریاست جمهوری دعوت کردند تا از مزایای مادی و معنوی این نشان با خبرمان کنند. آنجا درخواست بنیاد فرهنگی و هنری را مطرح کردم. چند روز بعد آقای رییس جمهور نامه فوری زدند به وزرا مربوطه فرهنگ و ارشاد و کار... مدتی گذشت... نتیجه ای حاصل نشد.
ناچار فکر کردم دست به دامن آقای مهندس مشایی شوم. هفته ی قبل به ایشان پیغام داده بودم که واجب العرضم و برای مذاکرات باید خدمت برسم. فورا لباس پوشیدم. چیزی نگذشته بود که خبر دادند ماشین آمده. با سرعت رفتم پایین. شخصی که در مسیر مرتب با بی سیم صحبت می کرد به کسی که آن طرف خط بود گفت "بله ایشان آمدند." حرکت کردیم. راننده چراغِ گردانِ قرمز رنگ را بالای ماشین قرار داد، با سرعت خیابان ها را طی می کرد و شخص بی سیم به دست هم مرتب خبر می داد که ما کجا هستیم و کی میرسیم. من جلوی ماشین پهلوی راننده نشسته بودم. مردم با حیرت نگاهم می کردند که مرا با این ماشین و با این سرعت کجا می برند!

نزدیک کاخ ریاست جمهوری با بی سیم شماره، رنگِ ماشین و اسم سرنشینان را گفتند تا برای ورود هماهنگ شود. دستور دادند از درب خیابان ولی عصر داخل شویم. به جلوی ساختمان رسیدیم. محوطه پر از مردهای پیر و جوان و پلیس بود. مرا پیاده و بلافاصله سوار ماشین دیگری کردند. مدارک و اسناد موزه قیطریه و بنیاد را با خودم برده بودم، حتی برای آقای بی سیم به دست هم مطالب خودم را تعریف کردم. خیلی با محبت گفت "چیزی نیست. انشاالله همین امروز تمام میشود."
ناگهان آقای مشایی سمت ماشین ما آمد شیشه ماشین را پایین کشیدم و گفتم مختصر عرضی دارم که به کمک شما احتیاج است. گفت با ما بیایید همین امروز انجام می دهم. آقای مشایی سوار ماشینِ بزرگِ سفید رنگی شد و ما بلافاصله پشت سر او حرکت کردیم. بالاخره بنیاد داشت ثبت می شد... دوندگی هایم به نتیجه میرسید و نگرانی هایم رفع میشد... "بنیاد فرهنگی و هنری عزت الله انتظامی"... ناگهان دیدم میدان فاطمی هستم... گلدسته های مسجد نور... ماشین با سرعت جلوی یک درب آهنین ایستاد. تازه فهمیدم اینجا وزارت کشور است! همه جا پراز پلیس بود. ماشین آقای مشایی جلوتر رفت. به محوطه که رسیدیم من را از راهروهای طولانی بردند... به جایی رسیدیم که مملو از جمعیت بود. آقای رییس جمهور و مشایی و عده ای دیگر، همه آنجا بودند. مرد جوانی آمد و مرا همراه خودش باز به راهروهای تودرتو دیگری برد. واقعا خسته شده بودم... مجبور بودم با عصا پا به پای او راه بروم. به سالن بزرگی رسیدیم. آنجا یک صندلی سه نفره فلزی آبی رنگ دیدم خودم را به آن رساندم و روی صندلیِ وسط نشستم. مردِ جوانِ همراهم گفت باید برویم جلوتر. گفتم نمی توانم از اینجا تکان بخورم.
بههرحال او رفت و مرا تنها گذاشت. نمی دانستم آنجا چه خبر است فقط پر ازسروصدا و آدم های جورواجور بود... کمی گذشت... درب سالن ناگهان باز شد و جمعیت حمله کرد داخل. صندلی ای که من روی آن نشسته بودم یک وری شد و به زمین افتادم. فقط سعی می کردم به زحمت پاهای جراحی شده ام را حفظ کنم که لگد نخورند و زیر دست و پا له نشوم. با داد و فریاد من بالاخره دو سه نفر به دادم رسیدند. صندلی را درست کردند و من را روی آن نشاندند. جمعیت به داخل سالن هجوم برد. حیران مانده بودم چه کار کنم؟ ناگهان دیدم آقای مشایی و آقای رییس جمهور و چند نفر دیگر که همراه آنها بودند از روبرو به طرف من می آیند. آقای مشایی طرف چپ من و آقای رییس جمهور طرف راست من نشستند.

چهره مغموم و خسته استاد انتظامی در این تصویر مشخص است
ناگهان اطرافمان پر شد از دوربین های عکاسی. آقای مشایی گفت "چی شده؟ یه خرده شاد باشین! " من حرفی نداشتم که بزنم. عکاس ها تند و تند عکس می گرفتند. عکسشان را که گرفتند محل را ترک کردند و من باز همان جا بهت زده وسط آن صندلی سه نفره تنها ماندم. مرد جوان که آمد مرا ببرد خانه گفتم چه شد؟ گفت "امروز که دیگه نمیشه بعدا انشاالله اوراق و براتون میاریم"...
مردم سرزمینم!
من برای شما همیشه همان عزتم، همانی که از سیزده سالگی در تماشاخانه های لاله زار با تشویق های شما بزرگ شده ام... همانی که همراه شما با درد های ایران بسیار گریسته ام و با شادی هایش لبخند ها زده ام... برای شما من همیشه همان عزتم... بچه ای از سنگلج...
بنیاد فرهنگی و هنری یادگاری است از من برای جوانان و مردم سرزمینم... آرزومندم این میراث ماندگار را همراه شما بنا کنم...
عزتالله انتظامی / جمعه، 27 اردی بهشت ماه 1392 / تهران »
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت توسط hosein
|