درنگي در زندگي شهيد سرتيپ سيد موسي نامجو

در 26 آذر 1217 در بندر انزلي در خانواده اي متدين و از تبار ولايت به دنيا آمد. پدر او حافظ قرآن بود و با روحانيت ارتباط خوبي داشت. لذا سيد موسي هم در تحت تربيت همين پدرمتدين با مباني مذهبي آشنا شد، جايي که در 5 سالگي مکتبي مسجد محلشان بود.با هوش و ذکاوتي که از خود نشان داد مسئولان مدرسه ابتدايي را قانع کرد که او را در سن 5 سالگي به عنوان دانش آموز بپذيرند و سيد موسي شاگرد اول دبستان شد.با پيش آمدن حادثه اي براي پدر موسي سفره امتحان و آزمايش الهي از همان دوران طفوليت و نوجواني براي سيدگسترده گرديد. اصل ماجرا را با روايت خواهر شهيد بخوانيد:
«پدر ما کاسب بود و مي رفت اردبيل و آستارا و از آنجا خريدکلي مي کرد و مي آورد انزلي و در آن جا مي فروخت. پدرمان حافظ قرآن بود و با روحانيت ارتباط داشت. براي او يک تصادف درست کردند که هم سرمايه اش از دست رفت و هم چيزي نمانده بود که خودش قرباني اين توطئه شود. در هر صورت خواست خدا اين بود که او زنده بماند و در بيمارستان آستارا بستري شود. سيد موسي و خواهر کوچکم از تصادف او خبردار مي شوند و بدون اطلاع دادن به ما با پاي پياده به طرف آستارا راه مي افتند. در راه راننده هايي که دوست پدرمان بودند آنها را سوار مي کنند و به منزل مي آورند و مسئله تصادف را به ما مي گويند. با کمک همان راننده ها رفتيم و پدر را از آستارا آورديم پدر پس از اين تصادف که منجر به ستري شدن طولاني او شد همه سرمايه اش را از دست داد و مجبور شد براي کار به تهران برود. در ايام ذکاوت سيد موسي به داد ما رسيد. او با مراجعه به باغداران و بستن قرارداد با آنها، مرکبات باغ آنها را مي خريد و در بيرون مي فروخت و با سود آن حدود دو سال زندگي ما را اداره کرد. پدر هم پس از دو سال دربه دري عاقبت در اداره. مخابرات تهران استخدام شد و ما به تهران رفتيم»
دوم دبيرستان بود که با خانواده به تهران آمد ولي همچنان زندگي سختي را مي گذراند. او در تهران هم به علت احتياج مبرم کار مي کرد. در دبيرستان بهبهاني شروع به تحصيل کرد. رشته مورد علاقه اش پزشکي بود ولي به علت احتياج مادي وارد مدرسه نظام شد.
جريان ورود به دبيرستان نظام را سرتيپ سيد رحيم حسيني چنين نقل مي کند:
«در دبيرستان نظام مسئول ثبت نام دانش آموزان بودم. يک روز دانش آموزي با يک قيافه شهرستاني و ساده آمد و مدارک خود را براي ثبت نام ارائه نمود. وقتي مدارکش را بررسي کردم متوجه شدم که برگ معاينه و سوءپيشينه ندارد. به او گفتم پس از دريافت برگ عدم سوء پيشينه از انزلي براي انجام معاينات به تهران برگردد. او مدارک را گرفت و رفت. پس از مدتي دوباره به دفترم آمد و از من خواست مدارکش را پس بدهم. وقتي علت را پرسيدم، گفت که مسئولين بهداري گفتند که مهلت معاينه تمام شده و ديگر او را معاينه ننمودند. آن روزها در آخر هر دوره استخدام چند نفر را خط مي زدند تا افراد پارتي دار را به جاي آنها ثبت نام کنند. من متوجه شدم که او هم اسير اين بي قانوني شده و از معاينه او سر باز زده اند لذا با توجه به صداقتي که در چهره او ديدم ناخودآگاه بلند شدم و يک برگ معاينه برداشتم و همراه او به اداره بهداري ارتش واقع در خيابان پاستور رفتم و سفارش او را کردم. او پس از انجام معاينات به مدرسه نظام رفت. پس از سه سال با عنوان يکي از بهترين شاگردان دبيرستان نظام ديپلم رياضي گرفت و وارد دانشکده افسري شد»
در سال دانشکده افسري را به پايان رساند و با درجه ستوان دومي به عنوان استاد نقشه خواني عضو هيئت علمي دانشکده افسري گرديد
تحول دوم در زندگي شهيد نامجوي با آشنايي با حضرت امام(ره) شروع مي شود. ماجراي اين آشنايي را خواهرشهيد چنين نقل مي کند:
«پدرم مسئول تعمير مخابرات منطقه قلهک بود. يک روز به او اطلاع مي دهند که تلفن فردي به نام آقاي روغني که حضرت امام(ره) در منزل او به سر مي بردند اشکال پيدا کرده است. پدرم براي تعمير خط آنها به منزل آن آقا مي رود و در آنجا با امام(ره) که مرجع تقليد خودش نيز بود روبه رو مي شود. او پس از اين ماجرا هر چند روز يک بار به زيارت امام(ره) مي رفت و هر بار که برمي گشت از زندگي او براي ما تعريف مي کرد و عشق و علاقه دروني خود را به امام(ره) به ما منتقل مي کرد. اين تعريفها در دل و جان ما هم آن چنان تا.ثير گذاشت که از پدرمي خواست که او را نيز به ملاقات امام(ره) ببردپدرم به خاطر اينکه موسي نظامي بود در حضور ما حرفي نزد، ولي يک روز به بهانه اينکه مي خواهند با هم به زيارت حضرت عبدالعظيم(ع) بروند از منزل خارج شدند. آن روز غروب که ما هم براي کاري به قلهک رفته بوديم. وقتي از آنها پرسيديم که شما چرا به زيارت حضرت عبدالعظيم نرفتيد موسي جان طاقت نياورد و با شوق و ذوق زياد شروع به تعريف از امام(ره) نمود و معلوم شد که آنها به زيارت امام(ره) رفته بودند».
از آن به بعد موسي جان هر چندگاه به زيارت امام(ره) مي رفت و اين ديدارها در زندگي او تا.ثير زيادي به جاي گذاشت. گويي روح تازه اي در کالبد موسي دميده شده است. او بيش از پيش به آموزش مسائل ديني پرداخت ديگر هميشه با وضو بود و هفته اي چند روز روزه مي گرفت با آشنايي با امام خط سير فکري شهيد سمت و سوي اصلي خود را پيدا کرد. آشنايي با مرحوم ناصر رحيمي نيز مزيد برعلت شد. سيد موسي چنان جذب شخصيت ناصر رحيمي شده بود که در بين دوستانش چنين معروف شده بود که کاري که شمس با مولوي کرد ناصر رحيمي با سيد نامجوي کرد و قطب اعتمادي او شد.“ و خود سيد موسي نيز بارها وبارها به اين موضوع اشاره کرده بود تا جايي که بعد فوت مرحوم ناصر رحيمي از روي ارادتي که به وي داشت نام فرزند پسر خود را ناصر نهاد او مسئول شاخه نظامي گروه مخفي بود. گروه مخفي يکي از سازمانهاي مبارزاتي زيرزميني در زمان طاغوت بود که يکي از شاخه هاي آن شاخه نظامي بود که در ارتش و نيروهاي مسلح فعاليت مي کرد. از به وجود آورندگان اصلي اين تشکيلات مي توان دکتر جاسبي، دکتر آيت، شهيد عباسپور و... را نام برد که شهيد نامجوي اولين عضو نظامي اين گروه بود که مسئوليت شاخه نظامي اين گروه را به عهده داشت. بعدها توسط شهيد نامجوي افرادي چون شهيد کلاهدوز و شهيد اقارب پرست هم جذب اين گروه شدند. ازفعالين ديگر اين گروه مي توان از شهيد سپهبد صيادشيرازي و بسياري ديگر از افسران و فرماندهان کنوني ارتش جمهوري اسلامي ايران نام برد.
فعاليتهاي اين گروه زير چتر امنيتي بسيار قوي اداره مي شدآنها افراد مذهبي را در ارتش و نيروهاي مسلح شناسايي مي کردند و سپس به جلسات مذهبي خود که در خارج دانشکده و يا در خود دانشکده يا در نمازخانه به عنوان دعاي کميل و مراسم مذهبي و بحثهاي ديني برگزار مي شد دعوت مي کردند. اين جلسات معمولاً توسط مرحوم ناصر رحيمي اداره مي شد. ايشان يکي از نظاميان شاخص از نظر مذهبي بودند که فوق ليسانس فلسفه داشتند و از مبارزين سرسخت عليه بهائيت بوده و بر روي بحثهاي مذهبي تسلط داشتند که قبل از انقلاب به طور مرموزي فوت مي کنند. از بين اين افراد نيز افرادي براي جذب در تشکيلات انتخاب مي شدند. کارهاي امنيتي اين گروه چنان قوي بوده است که هر فرد تنها با دو يا سه نفر از اعضاي گروه آشنايي داشته و بقيه را نمي شناخته يا تاجايي که در خاطرات يکي از اعضاي اين گروه آمده است که شهيد کلاهدوز و اقارب پرست توسط او به گروه مخفي معرفي شده اند درحاليکه قبلاً اين دو شهيد بزرگوار از اعضاي اصلي اين گروه بوده اند.
اين گروه با پخش اعلاميه و سخنراني هاي حضرت امام درسطح دانشکده و حتي خارج از آن در جهت روشنگري قشرنظامي فعاليت مي کردند و جالب اينکه آنها در تمام کشور مهره چيني کرده بودند و به همين دليل در بعد از انقلاب با وجود چنين عناصري در ارتش بسياري از کودتاها در نطفه خفه شد.
اطلاعات بيشتر درباره گروه مخفي را به روايت دکتر جاسبي خواهيم داشت:
”ما فکر مي کرديم که مبارزه سياسي نظامي بايد به آن صورت باشد که ما در درون ارتش و نيروهاي انتظامي نفوذ کنيم و شبکه اي را در داخل ارتش و نيروهاي مسلح به وجود بياوريم تا در زمان مناسب بتوانيم آن را در خدمت انقلاب و مردم قرار دهيم با اين تفکر ما موفق شديم مرامنامه اي را تنظيم کنيم. اين مرامنامه اواخر سال 45 و اوايل سال 46 نوشته و تدوين شد و داراي چهارده اصل بود و پس از آن کار عضوگيري را آغازکرديم. شهيد نامجوي اولين فرد نظامي بود که به عضويت سازمان ما درآمد. بايستي اينجا اعتراف کنم که در حقيقت شکل دهي اصلي جناح نظامي سازمان توسط نامجوي انجام مي شد.“
او ابداً اهل ريا نبود و کارهايش را بي سروصدا انجام مي داد و از طرفي چون بيشتر در محيط کار بود تا در خانه لذا خانواده هم کمتر از کارهاي او خبر داشتند و هر از چندگاه چيزهايي به دستشان مي رسيد که تا آن لحظه آنها را نديده بودند. شهيد نامجوي حدود سه ما با مقام معظم رهبري در جبهه ها بودند و در جمله بسيار جالبي که رهبر معظم انقلاب در ديدار با خانواده ايشان فرمودند اين بود که:
”ايشان يکي از نظامي هايي بود که من به آنها تکيه کردم.“
شهيد بسيار به دانشکده افسري علاقمند بودند به طوري که جزو بنيانگزاران ايدئولوژيک دانشکده بودند تا حتي آنقدر اين علاقه شديد بود که هنگام گرفتن راي اعتماد ازمجلس براي وزارت دفاع اينگونه خود را معرفي مي کند،”سرهنگ سيد موسي نامجوي فرمانده دانشگاه افسري مامور در وزارت دفاع.“
اکثر فرماندهان فعلي ارتش از شاگردان او بوده اند و خود شهيد نيز وقت زيادي براي دانشجويان صرف مي کردند. در بين دوستان معروف به مغز کامپيوتري بودند که حتي بعد از گذشت سالها دانشجويان خود را مي شناختند و از همين دانشکده دانشجويان مستعد را براي جلسات مخفي عقيدتي که با ديگر نظاميان انقلابي مانند شهيد صياد شيرازي داشته اند دست چين مي کردند.
به خاطر موقعيت استراتژيک دانشکده در بعد از انقلاب نسبت به تا.مين امنيت آن بسيار حساس بودند به طوري که تعريف مي کنند که در اوايل انقلاب که در دانشگاه درگيري مي شود شهيد نامجوي خانواده و فاميل خود را براي پاکسازي دانشکده به کار مي گيرند. دانشجويان خاطي را از دانشکده تصفيه مي کنند به طوري که دانشجويان اخراجي درصدد ربودن سيد ناصر (فرزند بزرگ شهيد) برمي آيند.
شهيد نامجوي نسبت به امام(ره) علاقه شديدي داشتند و متقابلاً امام نيز به ايشان علاقه بسياري داشتند. به قول سيدناصر تنها کسي که امام در ديدارها به ايشان مي گفت سيد موسي و او را با نام کوچک صدا کردند شهيد نامجوي بود.
ايشان اگر مطلبي را به امام(ره) مي گفتند ديگر امام مخالفت نمي کردند.
ماهنامه شاهد یاران شماره 10