بدرود امام عزیز

حسین محمدی
می خواستم درباره سالگرد امام خمینی (ره) مطلبی بنویسم ، دیدم تلفن هی زنگ می زند ، یکی از دوستانم بود گفت : چرا گوشی را برنمی داری ؟ توضیح دادم که خواستم درباره امام مطلبی بنویسم که زنگ زدی و حواسم را به هم ریختی گفت : بله بله این مرض نویسنده ها است وقتی می نویسند دوست ندارند پرنده پر بزند، و ادامه داد : آلان مطلبی درباره امام و اوایل انقلاب توی ذهنم است بگویم می توانی بنویسی ؟ گفتم ؛ چرا نتوانم ، تو که می دانی من همه وقت برای نوشتن آماده ام بگو بنویسم..ولی ممکن است بعدا کم و زیاد کنم ، ناراحت نشی.. گفت مدیر این نوشته ها خودت هستی و هیچ اشکالی نداره و شروع کرد به تعریف کردن: یادش به خیر با چه روزهای خوش وقشنگی داشتیم البته روزهای غم انگیز زیادی هم بود ، آمدن امام از پاریس اوج شادی ملت بود،همه تصورآزادی واقعی داشتند و برای همدیگر می مردند ، نمی توانم توصیف کنم چه عشقی نسبت به هم داشتیم، فرض کن دوره ای مانند پیروزی تیم ملی ما براسترالیا که زمان خاصی بود چطور وقتی برنده شدیم مردم باهم بهتر شده بودند ، نیروی انتظامی با مردم ، مردم با نیروی انتظامی و دوست نداشتند با نگاه کینه به هم نگاه کنند، وضع این طوری بود. من کلاس اول راهنمایی بودم و مدرسه ها نصفه نیمه تعطیل شده بودند، قید درس و مشق را زدم و با عمویم به تهران آمدم . من در اوج یک دگرگونی بزرگ تاریخی درتهران بودم و این افتخاری جدانشدنی از من است که در دل تاریخ بودم با آن که سنی نداشتم. من تهران را خیلی دوست داشتم و با آن که در تهران بدنیا نیامدم ولی گویی قبلا کوچه پس کوچه های آن را دیدم و آن جا بزرگ شدم و دلم آرام نمی گرفت درشهرستان باشم.چند تا از فامیل های به شهرستان آمدند که سری به ما بزنند و گفتند نمی دانید تهران چقدر عوض شده و یک روز خانه ما ماندند و خاطراتی تعریف کردند که شنیدنی بود. غروب به قهوه خانه محل رفتیم ، درچند نقطه قهوه خانه عکس شاه زده شده بود بعد از چایی خوردن و نشستن وقتی رفتیم بیرون یک مرگ برشاه جانانه گفتم که همه سرخ شدند و پدرم با تعجب گفت: چی؟!چند روز بعد عمویم ازتهران آمد و موقع برگشتن به پدرم اصرار کردم گفتم من می خواهم با عمو بروم ، پدرم تمام اخبار رادیوی های خارجی راگوش می داد و می دانست تهران خیلی قاراشمیشه و مدرسه ها دیگرباز بشو نیست ولیکن گفت چه غلط ها ..عمویم به کمک من آمد و اصرارکرد و پدرم راضی شد، و به عمو سفارش کرد و گفت این کله اش خرابه یهو نره بین خرابکارا !. زمستان آن روز مانند امروز نبود که هر سال دهه فجر بشود و همه بدانند روز آمدن امام کی است و بیست و دوی بهمنی بشود و بعد راهپیمایی و همه چیز به این سادگی تمام شود، هیچی معلوم و قابل پیش بینی نبود، بعدا حتی شنیدم که اصلا قرارنبود انقلاب شود بلکه قراربود شاه برود ازهر کس هم می پرسیدی چی می شود جواب نداشت ، مجبور بودی از خودت بپرسی ، مثلا ازخودت می پرسیدی آیا شاه عوض می شود؟ و جواب می دادی معلوم نیست ، می پرسیدی شاه می ماند ؟بازمعلوم نبود و روزی که بختیار آمد همه می گفتند این بختیار دیگه کیه وازکجا آمده؟، بختیار درسخنرانی معروفش که برای ترساندن مردم بود گفت من مرغ طوفانم و چیزهای دیگری هم گفت و بلوف هایی زد و آن زمان مردم نمی دانستند راست می گوید یا بلوف می زند ،من اول راهنمایی بودم و حوادث را با حساسیت دنبال می کردم ، آلان به بچه های این سن وسال و بالاتر به چشم جوجه نگاه می کنند. که اشتباست کاری نداریم، تهران دراوج هیجان بود ولی زندگی جاری بود و امام آمد، تلویزیون دست بختیار بود روزی که اسلحه خانه ها شکسته شد من درخیابان بودم و رفته بودم نان بگیرم ازابتدای صحنه یادم است ماشین ها چراغ هایشان روشن بود و ازموتور سوار تا وانتی تا پیکانی تا ژیان سوار و شورلت سوار و مینی بوس و غیره کلا هر وسیله ای که رد می شد چندتا ازمسافرانش اسلحه داشتند ... وسنگر بندی خیابان ها و دردود و آتش و صدای تیراندازی که تاصبح ادامه داشت و اوایل واقعا ترسناک بود و بعد فقط وقتی کسی بغل گوشت شلیک می کرد می ترسیدی و یک روز من به یکی از انقلابیون که تفنگ ژه سه داشت گفتم؛ خسته شدی بده تفنگ را یک کم من نگه دارم ، او که متوجه احساس من شده بود اسلحه را ازدوشش پایین آورد و داد دست من و دیدم خیلی سنگینه گفت : تیراندازی می کنی و من به فکر افتادم ولی ترسیدم تیراندازی کنم...از هر ده نفر یکی اسلحه داشت و درهوا تیر اندازی می کرد یک شب رادیو تند تند درخواست کمک کرد و خواست انقلابیون خود را برسانند که تلویزیون درمحاصره گارد است و آن شب بسیار هیجان انگیز بود و مثل یک بازی مهم بود و احتمال باخت داشت ، ممکن بود گارد شاهنشاهی که سربازان خشنی داشت با شدت بیشتری عمل کند و صدا وسیما را پس بگیرد و اگر اطلاعات به مردم نمی رسید مانند این بود که کسی را منع تصویر و خبر کنند وشما ندانید چه به سرش آمده و این طور هم شده بود و امام بعداز سخنرانی دریهشت زهرا معلوم نبود کجاست و شایعه شده بود اقا را کشتند که کم کم اطلاع رسید امام زنده هستند و نگران نباشید. بیشترین آرزویم این بود کاش دو سه روزه بزرگ می شدم . یک روز
به پسرخاله ام گفتم کاش سن من چند سال زیادتر بود و او پرسید برای چی؟گفتم :اسلحه تحویل بگیرم ، او عاقل تربود گفت نگران نباش روزی بزرگ می شوی و به آرزویت می رسی و می روی سربازی ازآرزویت پشیمان می شوی و درضمن اسلحه داشتن هنر نیست و همان طور هم شد و روزی شد که من مسول اسلحه خانه شدم و چندهزاراسلحه تحویل من دادند و رفتند و بیچاره شدم .باورش سخت است که امام بیست و سه ساله که از دنیا رفته است ، ما که به این باور رسیده بودیم امام زنده می ماند تا پرچم انقلاب را تحویل امام زمان عج نماید چه زود این همه سال برما گذشتن نمود، و به جوان های ما گفته می شه که مقایسه کنید گرانی آلان را با رژیم گذشته ( البته گرانی و هزاران بدبختی دیگر واقعا وجوددارد و ناشی از بی تدبیری است)و مقایسه کنید آزادی آن روز را با امروز و با چند تا سفسطه تلقین می کنند که دوران شاه دوران خوبی بود و همه آزاد بودند و چه بود و چی و مردم هرکاری می خواستند بکنند مشکلی نبود یادشان رفته نه جاده ای نه برقی نه گازی نه خدمات رفاهی نبود ، با آن که درکشور به دلیل فروش نفت ازسال ها پیش پول بود و هویدا دریک سخنرانی گفته بود ما آن قدرپول داریم که نمی دانیم باآن چه کارکنیم و متخصصان خارجی با پول هرکاری می کردند و ژاپنی ها توی شهرستان ها برای ما کارمی کردند و کره ای ها اصلا عددی نبودند که آلان می گوییم ماشین کره ای ، اگر شاه درست بود پس چرا مردم محتاج بودند و به جای بزرگ زاده نوکربچه تحویل اجتماع می دادند و روز به روز گدا زاده ها را در جامعه زیادتر می شدند و مردم پیش این وآن گردن کج می کردند، فرح با آمدنش کارهای خوبی هم انجام داد ولی آن قدر کم بود که احساس نمی شد و شاه موقع رفتن چندصدچمدان طلا و جواهر از کشور خارج کرد که ازثروت این مردم و پابرهنه ها بود،این ها که درکتاب خارجی ها نوشته شده و براساس مدارک گفته اند و انقلابیون نگفتند و این که فرح فیلمی ساخته و ازخود و خانواده اش دفاع کرده آن ها خودشان به خوبی می دانند که درناز و نعمت بودند ومردم ازیادشان رفته بود و درآن فیلم حتی خجالت ازچهره فرح دیده می شود چو ن خودش هم یقین ندارد گرنه به آن روز دچار نمی شدند،فساد و فحشا دردوره شاه دامن کشور را گرفته بود، سینماها جوانان را به بی بندوباری تشویق می کردند و جوان روز به روز بیشتر ادا و اطوار هنرپیشه های بی بندوبار را درمی آورد و همه این ها به معنی این بود جامعه ازخدا تهی شده است و هرکه زورش بیشتر بود و می توانست بیشتر عربده بکشد درمحل بااحترام تر بود آیا امروز ازآن نوع عربده کشان کسی باقی مانده که ناموس مردم ازخطرآنان درامان نباشد و امروز اگر زن و دخترایرانی خودش کاری نکند کسی او را اذیت نمی کند ، این ها رابنویس و بگو آن عامل بود که جوانان را به امام خمینی نزدیک کرد و اکنون جوانان به این ماهواره ها گوش می کنند و امام را با یک روحانی معمولی که بالای منبر می رود مقایسه می کنند و به خیال این که لیدر شده اند و تمام شده است درحالی که تحمل دوروز دوری از پدرومادرشان را ندارند ، فامیلی امام و مقام معظم رهبری یعنی کسانی که سال ها رنج برده اند و مبارزه کرده اند تا این کشور به سمت مطلوب هدایت شود را بدون ذکر پیشوند برزبان می آورند. و نمی دانند با بی ادبی نمی توان آرزوی جامعه ای مودب داشت و نمی دانند خلاف مروت و جوانمردی است آدم اطلاعاتش کامل نباشد و مطالعه کافی نداشته باشد و درباره یک انسان چه خارجی باشد چه ایرانی و چه دوست باشد چه دشمن رعایت ادب ننماید و هرچی دیگران می گویند همان را دهان به دهان بگوید. صدا و سیما درمناسبت ها گاه گاهی وظیفه اصلی خودرا به یاد می آورد و یک چیزهایی به مردم نشان می دهد گویی از نشان دادن همه ابعاد امام خمینی هنوز واهمه دارد و اخیرا نشان داد امام در درجماران برای عده ای صحبت می کرد که پرده ای آن جا نصب کرده بودند و روی آن پرده نوشته بود اگر لازم باشد قلم ها را تبدیل به اسلحه می کنیم امام گفت : ماباید به سمتی حرکت کنیم که انشالله روزی برسد که بگویید اسلحه ها را تبدیل به قلم می کنیم( به این مضمون)، این خصلت ومردانگی امام بود. بدرود امام عزیز و سلام به مقام معظم رهبری حضرت آیه الله خامنه ای که اکنون رهبری آن همه خواسته ها و تصورات شیرین مردم به ایشان سپرده شده است و چه وظیفه سنگینی بردوش دارند ، چه زود همه چیز می گذرد، من ، تو ، او ، ما ، ماشینمان، خانه مان ، همه مان و باز این دنیای فانی سرجایش همچنان خواهد ماند و شاعر گوشزد نموده:عمر برف است وآفتاب تموز برف آب شد خواجه غره هنوز